به بهانه صد سال تنهایی

من فقط وقتی اینترنت به زرت و پرت می‌افتد اینجا می‌آیم. اینبار هم همین شده. یک کاربری در طاقچه کله ما را نامناسب کرده. و اما بعد؛

ببینید دوستان، اصلا در حاشیه‌زنی نباید نظر شخصی و غیرعالمانه را نوشت اما این بار از قاعده عدول می‌کنم برای نفع والا.

هستند کسانی که نوشتند چیزی به ما اضافه نکرد، اینکه بخواهیم بپرسم فلان کتاب ادبی چیزی به ما اضافه کرد یا نه عبث هست. مثلا گلستان را اکثرا - انشاءالله - خوانده‌ایم؛ چه به شما اضافه شد؟ خصوصا که گلستان با شما صادق است: می‌گوید فلان کار را نکن ای پیر آسوده که با دخترکان کارت نیست!

خاصیت ادبیات این نیست که یک سری بولت‌پوینت به شما بدهد و بگوید فلان کار را بکن چنان کار را نکن. نه، هرگز. شما ادبیات را، رمان را، امریکای جنوبی و قص علی هذا را می‌خوانید تا جهان را از دید دیگری بنگرید؛ دیگری‌ای که احتمالا از شما بالاتر است. یا حتی اگر به اصطلاح من، بالاتر، هم نیست، لااقل افق دید متفاوتی از شما دارد. شاید چهارتا کشور از شما بیشتر رفته (لازم‌الذکر است که بنده تابحال بندرت و برای کارهای اداری از استان خودم خارج شده‌ام و کلا آدم مسافرت نیستم) یا چند آدم بیشتر دیده و الخ.

در پرده مقدم بر خود اجرا در مرگ یزدگرد، متنی هست که بدون حفظ امانت در گفتار، بعلت گذر زمان و فراموشی و تنبلی، عرض می‌کنم: یزدگرد به خراسان گریخت، آسیابانی او را کشت - تاریخ!

این خیلی متن بزرگی است. بیضائی، که رحمت خدا بر او و دیگر بزرگان این مرز و بوم باد، می‌گوید آقا و خانم تماشاگر، تاریخ این بود، چیز خاصی نیست که بگویم، تاریخ را مورخ نوشته تا بگوید فلان شاه آمد چنان امیر رفت و لاغیر. تاریخ نمی‌گوید در آن زمستان سرد، آن آسیابان مفلوک به مزد تن همسرش دخترش را سیراب کرد یا پندنامه با نان دادند یا بی نان. تاریخ می‌گوید یزدگرد آمد و کشته شد، توسط کی؟ برای خالی نبودن عریضه، آسیابان. کدام آسیابان؟ درگیرش نشو دیگر.

نویسنده، کارگردان، ادیب، هنرمند، می‌گوید ببین تماشاگر، از دید من ببین، من می‌دانم در روایت تاریخ ما کجا فلان چیز نماد چیست و حتی اگر افسانه باشد همه این‌ها، افسانه‌ای است که از دل ذهن نیای ما آمده است.

در کتابی که خانم نوشابه امیری نوشته و درواقع کولاژی از مصاحبه‌ها با بیضائی است، می‌گوید دبیرستان (در آن زمان از ابتدایی ببعد می‌رفتی دبیرستان به گمانم) از معلم پرسیدم خب یزدگرد که مرد، کی خبرش را نوشت و تاریخش را به ما رساند؟ ما از کجا می‌دانیم مثلا به طمع فلان انگشتر آقای یزدگرد بود که جانش را گرفتند و مملکت را بی‌پدر (!) کردند؟

بیضائی می‌خواهد در ذهن تو این شک را بکارد که اگر تمامش دروغ بود چی؟ می‌گذاری‌اش کنار؟ احتمالا هیچکس در تاریخ نبوده که روئین‌تن بوده و با تیری که به چشمش زده یک غولی، کشته شده است. یا شک دارم کودکی که تازه بدنیا آمده توسط یک پرنده بزرگ و مهربان و نرم بزرگ شده باشد. اما تو شاهنامه را دور می‌اندازی؟

بیضائی که مذهبش، درواقع بی‌ربط‌ترین ویژگی‌ش به تمام زندگی‌اش، محل بحث خیلی‌ها است، می‌گوید اولین باری که تعذیه را دیدم پشم‌هایم ریخت. این پشم‌ریزان که در دهه سوم زندگی‌اش بوده نهایتا منجر به روز واقعه می‌شود. تصور کن مسیحی هستی، روز واقعه را دور می‌اندازی؟ چون به بیان آن ابلهی که ذهن من را به این فکر انداخت، چیزی به تو اضافه نمی‌کند؟

چند روز پیش نیت کردم گلادیاتور 2 را ببنیم، از خوبی‌های اجباری قطعی‌هاست. تصمیم بدی نبود اما همه می‌گفتند نبین، خوب نیست قرار هست ناامید شوی و الی آخر. شدم؟ نه. تطابق تاریخی داشت؟ مگر نسخه اولش داشت که دومی داشته باشد؟ مگر تاریخ را نخوانده‌اید که خود مارکوس اورلیوس امپراتور بعدی را انتخاب کرد و پرتره فیلم اولی از اکراهی بودن جانشینی پسرش درست نبود؟ بااینحال من حق ندارم بگویم Strength & Honor؟ می‌شود بگوئید چرا؟ کمترین چیزی که می‌توانستید یاد بگیرید اینست که لفظی که ما قدرت می‌خوانیم و امریکایی‌ها strength، رومی‌اش هم‌خانواده virtue است! طرف دو هزار سال پیش قدرت را در زیست اخلاقی تعبیر کرده و در این‌ها آیاتی هست برای شما، لعلکم تعقلون.

نمی‌خواهم وارد آن مسائل نخ‌نمای زندگی کردن هزاران زندگی در یک لایف‌تایم شوم. بنظرم همین زندگی هم اضافی است و بحد کفایت دردناک. بیشترش را نمی‌خواهم. اما همین زندگیِ - انشاءالله کوتاه - را نمی‌خواهم باطل بگذرانم. من از خواندن صد سال تنهایی یاد گرفتم بهترین جای اتاقم را به کتاب‌هایم اختصاص دهم. مثل شماها از آن بعنوان پایه میز استفاده نکنم. چرا؟ بچه بودم آنرا خواندم اما خاطرم هست یکجایی بین آن صفحات، جایی میان آن مدرسه‌ای که نماینده کلنل بویندیا درش برادرزاده‌ش را نماینده گذاشته بود، نوشته بود بدا به حال زمانه‌ای که کتاب را در واگن درجه 3 کنار احشام بگذارند و یک سری شاشوی بی‌خرد را بر روی صندلی‌های نرم که باسن مبارک به فنا نرود.

یا در موقعیتی که مطمئنم یک نفر دیگر ته حماقت است شاید دارد بین حرف‌های بی‌معنایش لاتین حرف می‌زند و لازم است پدر نیکانور که معادل شفاف آخوندهای ماست را ببریم ببینیم چه می‌گوید، برایمان ترجمه کند. شاید حرف‌های بدی نمی‌زند. شاید لایق این نباید به درخت توی حیاط ببندیمش چون فقط به سرش زده و چندتا تخته را شکسته. شاید این تویی که خردت را به ریال، کنایه از چیز کم و بی‌ارزش، فروخته‌ای. از خدا که پنهان نیست از شما هم نباشد، یک زمانی با خودم می‌گفتم اگر شیخ فضل الله نبود مشروطه به بار می‌نشست. هر لحظه ما در خریت خود شناوریم یک بشری دارد در دنیا به زبان نافهم برای ما حقیقت را می‌گوید یا مثل سقراط تلاش می‌کند ذهن ما را به چالش بکشد. البته اگر ذهنی باشد.

بهرحال، بنده باید عرض کنم که، اگر پرسش از "کتاب صد سال تنهایی چه یاد می‌گیرم و چه به من اضافه می‌شود" در اذهانتان نقش بسته احتمالا بهتر است آنرا نخوانید. یک استادی داشتیم که خیلی بدبین بود به ادبیات داستانی، استاد فارسی عمومی‌مان بود، می‌گفت به ازای هر رمانی که بخوانید و در کلاس توضیح دهید 2 نمره به شما می‌دهم اما این نهایتا یک تفریح باکلاس است. چند سالی از کلاس آقای دکترای ادبیات می‌گذرد. اما من می‌خوانم آقای دکتر. دست‌کم بین من و خودکشی فاصله‌ای به درازای 2 ساعت کتاب خواندن می‌اندازد. بهرحال از این ستون به آن یکی فرج است.

کم‌لطفی است بگوییم از مارکز چیزی یاد نگرفتیم، چیزی به ما اضافه نشد و الی آخر. کم‌لطفی است که خودمان را چنین توصیف کنیم.

خاطرم هست سال‌ها پیش در بحثی، آقای اباذری جامعه‌شناس چپی یوتی ut، گفت ما در ایران سرمایه و ارث فرهنگی و این چیزها را نباید بحث کنیم، طرف پزشک است و نام بالزاک را نشنیده است. آقای اباذری، سخن شما درست اما من می‌گویم در ذهنش تصویر چیپس سبز شده است. عارضم که تحقیر نشوید، اصلا زندگی از دهه چهارم زندگی آغاز می‌شود، شخص تا دهه پنجم نمی‌تواند "من ممتازه" باشد و من او در نام و نام خانوادگی و پیشه‌اش محدود است. اگر در چهل و یک سالگی بالزاک را نشنیده بودید و احتمالا پزشک هم بودید یا چمیدانم وکیل، پیشنهاد می‌دهم بروید در اتاقتان به کارهای بدتان فکر کنید.

آنجا که عارف می‌گوید آدمی را دو وجه است و روح وی از جسد فارغ است جسد نماد فیزیک شماست، مادیات شما و جیب شما اما روح شما با خواندن و ماندن در متن شکل می‌گیرد. خوشا اویی که روح دارد. ما که روح نداریم، روح از ریاح می‌آید ریاح روان است، می‌رود، ما اما از آنهایی هستیم که عطار می‌گوید منافق اند: چهل سال به یک حال بماند.

اگر این متن طولانی بود به بزرگی‌تان ببخشید. فاصله دمار از روزگارمان درآورده و داریم از اینکه صبح بخیرهایمان بی پاسخ می‌ماند به خود می‌سوزیم. این زندگی نیست.

۰ ۰ ۲ دیدگاه

دیدگاه‌ها (۲)

آفاق آبیان

۰۸ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۵۶

سپاس.

پاسخ:

۸ بهمن ۰۴، ۰۱:۱۸
بسیار ممنونم از جنابتان که منت گذاشتید

باران نگار

۰۸ بهمن ۰۴ ، ۰۱:۱۸

صدسال تنهایی بهترین کتاب عمرم است

متن خوبی نگاشته بودی

پاسخ:

۸ بهمن ۰۴، ۰۱:۲۱
منت گذاشتید متن را خواندید، معمولا کسی عرائض بنده را نمی‌خواند که بخواهد جدی بگیرد یا نه
یک دنیا متشکر شمایم

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی